السيد الطباطبائي

61

مجموعه رسائل ( فارسى )

اصل حقيقت را درنظر نياوريم چيزى جز قيد عدمى بر جاى نمىماند ، پس حقيقت با شخص است نه اين‌كه مادون آن باشد وشخص ، در حقيقت ، جز خود حقيقت چيز ديگرى نيست وامرى عدمى وپندارى واعتبارى است كه حقيقتى از پيش خود ندارد . اين همان معنايى است كه مابراى آن اصطلاح « ظهور » را به كار مىبريم . ( پس بدان ! ) وازاين بيان آشكار مىگردد كه حقيقت هر كمالى همان است كه به صورت مطلق ومرسل ودائمى است وقرب هر كمال به اصل حقيقت ، همان مقدارى است كه حقيقت در او « ظهور » يافته يا مقدارى است كه حقيقت مقيد به قيود و همنشين باحدود گشته است . پس هر اندازه كه قيود افزايش يابد ، « ظهور » كاهش مىيابد و برعكس . و از اين‌جا آشكار مىشود كه خداوند سبحان ، حقيقت نهايى هر كمال است ، زيرا داراى هر كمال وجمال صِرْف ونيالوده‌اى است ونيز قرب و نزديكى هر موجودى به او به اندازه قيود وحدود عدمى اوست . ونيز آشكار مىگردد كه رسيدن هر موجودى به كمال حقيقى ، مستلزم فناى آن موجود است ، چون رسيدن به كمال حقيقى مستلزم « فناء » و از بين رفتن قيود و حدود ذاتى يا عرضى به تنهايى است . عكس مطالب نيز صحيح است ، يعنى « فناء » هر موجودى نيز مستلزم « بقاء » حقيقتش به تنهايى است ، خداوند تعالى مىفرمايد : « كُلُّ مَنْ عَلَيْها فانٍ * وَ يَبْقى وَجْهُ رَبِّكَ ذُو الْجَلالِ وَ الْإِكْرامِ » . « 1 » پس كمال حقيقى براى هرموجود امكانى ، همان چيزى است كه در او فانى مىگردد . و كمال حقيقى براى انسان نيز همان است كه انسان به طور « اطلاق » و « ارسال » و بىقيدى به سوى آن صيرورت مىيابد و در او فانى مىشود وجز اين البته براى انسان كمالى نيست . البته درفصل سابق گذشت كه شهود انسان به ذات خود ، كه عين ذات اوست ،

--> ( 1 ) . هركه روى زمين است دست‌خوش مرگ و فناست و زنده ابدى ذات خداى با جلال و عظمت است